تئاتر، فریادی در تاریکی، چراغی در باد

محمد نجاری معاون مرکز نوآوری و توسعه فناوری پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی یادداشتی به مناسبت روز جهانی تئاتر منتشر کرد.
بیستوهفتم مارس، هفتم فروردین. روزی که روی کاغذ در تقویم ملی و جهانی حک شده، اما در زندگی واقعی و برای بسیاری از هنرمندان، چیزی جز روزمرگی، فراموشی و زخمهای کهنه نیست. دو تاریخ در دو تقویم، اما قصهای واحد، قصه تئاتر!
این هنرِ قدیمی به درازنایِ تاریخ، همیشه میان ستایش و سرکوب، میان تشویق و تهدید، میان روشناییِ صحنه و تاریکیِ پشتِ پرده نفس کشیده است.
تئاتر. آن کهنترین فریاد انسان بر صحنهی جهان، آن آیینهای که زشتیها و زیباییها را به رخ میکشد، آن رِوایتی که از دلِ رنج زاده میشود. تئاتر، فرزند تاریکی است و معشوقِ نور. در سیاهی زاده میشود، در نور جان میگیرد، و در خاموشی میمیرد... یا شاید هیچوقت نمیمیرد اما در دلِ روزمرگیها فراموش میشود.
در این سرزمین، تئاتر همیشه کودک سرراهی بوده است. آنقدر دوستش داشتهاند که زخمهایش را نبینند، آنقدر ستایشش کردهاند که فراموشش کنند. از شبهای قهوهخانههای قدیمی، از لباسهای خاکگرفتهی تعزیه، از تکیههای ویران شده و لالهزار فراموش شده، از تئاترشهر نیمهجان، تا سالنهایی که سقفشان چکه میکند و هنرمندانی که در سکوت فراموش میشوند. تئاتر ایران همیشه میان مرگ و زندگی معلق بوده است. بازیگرانی که با صدای لرزان اما قلبی سرشار از عشق، دیالوگهایشان را در سالنهای خالی زمزمه کردهاند. نمایشنامههایی که نوشته شدند، اما هیچگاه اجرا نشدند. اجراهایی که هیچگاه دیده نشدند. هنرمندانی که مُردند، اما هیچکس چراغی برایشان خاموش نکرد.
تئاتر، همچُنان زخمهایش را تحمل میکند. پردهها به آهستگی بالا میروند، اما هنوز در پشتِ صحنه، نفسها حبس میشود، هنوز بازیگر پرتوانی قبل از اجرا، در دل خود میلرزد و با اولین دیالوگ، تمام دردهایش را فریاد میزند. تماشاگری در تاریکی لبخند میزند، اشک میریزد، جان میگیرد. در این تاریکی، چراغی همیشه هست، حتا اگر کمفروغ باشد.
سالها گذشته و تئاتر زنده مانده است، اما با چه جان کندنی؟ از صحنههایی که با کمترین امکانات ساخته میشوند، از هنرمندانی که با عشق، اما بینان، چراغِ این هنر را روشن نگه میدارند. از سالنهایی که سهمی از بودجههای فرهنگی ندارند و از نهادهایی که نام حمایت را بر زبان دارند اما دستهایشان خالی است.
تئاتر، با تمام زخمهایش، نمیمیرد. تئاتر هنوز زنده است. هنوز بازیگران، با قلبهایی شکسته اما با چشمانی درخشان، بر صحنه قدم میگذارند. هنوز نمایشها، در اتاقهای کوچک، در سالنهای نیمهجان، در میان تماشاگرانی که کمتر شدهاند اما عاشقتر! اجرا میشوند. هنوز پردهها کنار میروند، هنوز نورها روشن میشوند، هنوز کسی روی صحنه قدم میگذارد و قصهای را برای جهان رِوایت میکند.
هر صندلی خالی روزی پُر خواهد شد. هر نمایشی که نادیده گرفته شد، روزی در تاریخ ثبت خواهد شد. هر صدای در گلو خفهشده، روزی به فریادی بیپایان بدل خواهد شد. تئاتر میماند، چون انسان میماند! تا زمانی که انسانی هست و بخواهد قصهای بگوید، تا زمانی که نوری روی صحنه بتابد، تا زمانی که دستی پردهای را کنار بزند، این هنر زنده است. و در همین زنده بودن، امیدی پنهان است.
پس امید، در همان لحظهای است که دیالوگی به گوش میرسد، که صدایی از صحنه میخروشد، که صندلیهای خالی پر میشوند. امید، در نمایشنامهنویسانی است که هنوز مینویسند، در بازیگرانی که هنوز نفس میکشند.در کارگردانانی که هنوز رویا میبافند، در طراحانی که روح زندگی میبخشند و تماشاگرانی است که هنوز به دیدن تئاتر میآیند!
شاید روزی، تئاتر ایران آنطور که شایسته است، دیده شود. شاید روزی، هنرمندانش، جز عشق، سهمی از زندگی هم داشته باشند. شاید روزی، هیچ صندلیای خالی نماند و تئاتر آینهای از رنج و رویا را پیش چشم بگذارد.
تا آن روز مبارک است این روز؛
روز جهانی تئاتر!
روز ملی هنرهای نمایشی!